تبليغاتX
< آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..


آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..








...هستي نمايشخانه است. افسانه است و رؤيا.آنچه در آن وجود دارد جمله از لباس حقيقت عاري است و ما بازيگراني هستيم كه براي ايفاي يك رل كوچك يا بزرگ وارد اين نمايشخانه شده ايم. اصولا آنچه در ما زندگي ناميده مي شود ، بصورت رؤيا و تخيل درآمده، و آنچه را كه حقيقت ميپنداريم ، نابود گشته است... گرچه هستي بازيچه اي بيش نيست ،اما آنچه بازيچه است ، هستي نيست. ما و همه ي موجوداتي كه بيگناه وارد اين گودال شده ايم ، همگي از سرنوشت و آينده و احتمالا گذشته هم بي خبريم.آينده را نامفهوم و مجهول مي دانيم ، و از دوران توليد خود كاملا بي اطلاعيم. همه ي ما موجودات ، نادانيم و تنها امتيازي كه ساير حيوانات بر ما دارند،بيشتر ناداني آنهاست و ما به خاطر فهم و دانشي كه داريم از ساير حيوانات بيشتر رنج ميبريم و به نسبت كمتر عمر مي كنيم. گرچه زندگي مسخره است و ما دلقكهاي اين مسخره گاه... اما همچنان كه بازيكنان يك تاتر هرچند فقير و بي چيز باشند ، ناچار هنگامي كه روي صحنه آمدند ، شخصيت تازه اي پيدا مي كنند ما نيز ، هنگامي كه پا به عرصه ي اجتماع مي گدذاريم و هياهوي مردم گوشمان را پر مي كند،ناچار تغيير حالت مي دهيم و بصورت يك كمدين واقعي در مي آييم. آنگاه رلهاي مختلف را لاقيدانه و بدون اراده بازي مي كنيم...تا بزرگترها ، كساني كه گرداننده ي صحنه ي اجتماع هستند ، شاد و مسرور به ما و سرنوشتمان بخندند.
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


از آنهمه روزنه كه به ناگاه بسته از آنهمه اميد كه سرانجام هيچ از آنهمه عشق كه هزار بار نافرجام از آنهمه درد،اشك آه از آنهمه ديروز كه هي تكرار از آن همه فردا كه انتظار برديم از آنهمه وحشت كه با ما بود از آنهمه وهم كه چنگ زديم از آنهمه ديوار كه راهمان گرفت از آنهمه نور كه هيچ نتابيد از آنهمه ايماني كه پوچ بود و دروغ ...خلاص شديم.
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


دو خط موازي زائيده شدند . پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . و در همان يك نگاه قلبشان تپيد . و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي گفت : ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم . خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار ميكنم، ميرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم، يا خط كنار يك نردبام . خط دومي گفت : من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!! در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه كردند . و خط دومي زد زير گريه خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه . خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشتها گذشتند ... از صحراهاي سوزان ... از كوهاي بلند ... از دره هاي عميق ... از درياها ... از شهرهاي شلوغ ... سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند . رياضي دان به آنها گفت : اين محال است . هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد . فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم . اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت . پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت : شما به هم مي رسيد نه در دنياي واقعيات!!! آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد! دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت . « آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند » خط اولي گفت : اين بي معنيست . خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟ خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم . خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند . يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم . خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت . و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد ! و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي، عاشقانه به هم مي رسيد
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


اي كالبد من،روح سرگردان خويش را فراخوان.من لبهايم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دميد تا حياتت بخشم.اي روح من ، كالبدت را سراغ كن.لبهايت را در حلقوم من نه، خود را در من بودم تا حياتم بخشي كه ما كالبد يكديگريم، كه ما روح يكديگريم ، كه ما آفريدگار يكديگريم ،كه ما پروردگار يكديگريم ، كه ما تمام جمعيت جهانيم ، كه ما همه ايم ، كه ما همديگريم ، كه ما جايگاهمان زمين نيست ، كه ما در اين ملك غريبيم ، بيكسيم ، تنهائيم ،بيگانه ايم. اي كه تو آن من ديگرمي ، اي تو كه آن توي ديگرتم ، اي هموطن من ، همشهري من ، هم كوچه ي من ، همخانه ي من!آشناي من ، خويشاوند من! مگر نه تو خود مسافري ميابي؟مگر نه كه ميداني سفري هستي، مگر نه اينست كه سفري در پيش داري؟ اي همسفر من ! اي همسفر من ! برخيز، زاد سفر بر گير و قدم در راه نه كه من در پايان راه بي صبرانه چشم به راه رسيدن توام تا از آنجا ترا ببرم ، از اين كشور غريب به سرزمينمان بازگرديم ، به آشيانمان در آئيم ، كودكانمان بازآيند و بر دامنمان چنگ زنند ، گردمان حلقه ببندند ، زندگي از سر گيريم ، خيانت شيطان و خطاي مادرمان و فريب پدر را به گريه هاي شبانه ، به قدرت ايمان ،به اعجاز خطا پوش عشق ، به اخلاص از ياد خداوند بشوئيم ، دست در دست هم بر رهگذر صبح بايستيم ، راه را بر خورشيد ببنديم ، اين گردونه ي بسته ي مكرر زمان را پاره كنيم ، از اين مدار بي حاصل و اختناق آور بگريزيم و از جبر اين تبعيد گاه شوم به «شهر خدا» به «اتوپيا» به «بهشت برين» و عالم مثل ، چه مي گويم؟به خانه ي خويش برگرديم.«رجعت» شورانگيزترين آرزوي دلهاي وناكرده به تبعيدگاه است. نيمي از عمر را در تبعيدگاه سيما بسر كرديم و با آن خو نكرديم ، با قلعه بانان بيعت نبستيم ، تنها و غمگين در خلوت جمعيت خلق ميگردم و با كسم كاري نيست و گويي هر چشمي مرا چشم خليفه اي است ، در من آويخته و مرا اميد رهائي نيست ، پيام آشنائي نيست.
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  |