تبليغاتX
< آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..


آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..








کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

 توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 کاش اگر گاه کمی لطف بهم ميکرديم

 مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود

 کاش دريا کمی از درد خودش کم ميکرد

 قرض ميداد به ما گر چه پريشانی بود

 کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم

رنگ گفتار من و لحن تو انسانی بود

 ( چه قدرشعر نوشتیم برای باران )

 غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود

 کاش سهراب نمی رفت به اين زوديها

 دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود

 کاش دلها پر افسانه ی نيما می شد

و به يادش همه شب ماه چراغانی بود

 کاش اسم همه ی دخترکان اينجا

 نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود

 کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

 غرق اين زندگی سنگی و سيمانی بود

 کاش دنيای دل ما شبی از اين شبها

 غرق هر چيز که می خواهی و ميدانی بود

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


لالا لالا نخواب سودي نداره همون بهتر كه بشماري ستاره

همون بهتر كه چشمات وا بمونه كه ماه غصه اش نشه تنها بيداره

لا لا لالا نخواب بازم سفر رفت نمي دونم به كارون يا خزر رفت

فقط دردم اينه مثل هميشه بدون اطلاع و خبر رفت

لا لا لا لا نخواب ميدان جنگ دست هر كي مي بيني يه تفنگ

 يه عمر دور چشماش گشتم اما نفهيدم كه اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندون دنيا سر ناسازگاري داره

با ما بشين بازم دعا كنه واسه اون كه ما رو اينجا گذاشت تنهاي تنها

 لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا ميدونه كه حالش چه جوره توي خلوت

ميگم اينجا كسي نيست خدايش كه دلم خيلي صبوره

لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم مثل آتش فشان مي مونه داغم

به جون گلدون ها كم غصه اي نيست هزار شب شد هزار شب شد نيامد باز سراغم

 لا لا لا لا نخواب ،خواب كه دوا نيست دل ديونه داشتن كه خطا نيست

ميگن دست از سرش بردار ،نميشه آخه عاشق شدن كه دست ما نيست

لا لا لا لا نخواب تنها مي مونم كمك كن قدر چشمات رو بدونم

چرا چشم هات پر خشم عزيزم مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه كن من اسفند رو ميارم تو دعا كن بگو برگرده پيش ما بمونه

كتاب حافظ رو بردار و وا كن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه هميشه عمر خوشبختي كوتاه

ميگن با يه فرشته اون رو ديدن دروغه ،جون دريا اشتباه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدايي كمر خم ميشه زير بي وفايي

تو بيدار باش همه تو خواب نازن براي كي بخونم پس لالايي

لا لا لا لا نخواب تنهايي زرده اگه طولاني شه مثل يه درده

اگه چشم انتظار باشي كه هيچي دروغ ميگي به دل كه بر ميگرده

لا لا لا لا نخواب اشكت زلاله مثل بارون پاي نخل وصاله

من و تو هم شب و هم قلب رو كشتيم ولي اون چي ! ولي اون چي چقدر رو بي خياله ؟!

 لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه واسه كم آدمي خوب مي نويسه

يكي لب هاش تو خواب هم غرق خنده اس يكي پلك هاش تو خواب ام خيس خيسه

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


همه شهر برات قصه ميگن

 قصه از این دل پر غصه ميگن

 پس بزار منم برات قصه بگم

بگم ای همدم من

توی اين دشت بزرگ که بهش دنيا میگن

چرا من مثل يک شب کور سياه

 بايد از نور گريزون باشم

يا چرا مثل يک زنبور نحيف

بايد از باد هراسون باشم

چرا پس دست نوازشگر باد

 خرمن زلف منو شونه نکرد

 يا چرا شادی دنdای شما تو دل غم زده ام خونه نکرد

 چرا من مثل dک خنيا گر پير بايد از دور زمان دور باشم

يا که چون شبنم پاکيزه صبح خالی از تابش يک نور باشم

ببين ای همدم من

تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای

 همه شهر برات قصه ميگن

 قصه از اين دل پر غصه ميگن

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


همچون زندگي ، همنفس سحر و همدم شب و ستاره و من بار ايت دردها را همچون بار آسمانها به دوش كشيدم: ما از سرزمين زندگي باز مي گرديم ، شب را ديده ايم ، آن گاه كه با هزاران چشم تابنده به انتظار روز بر سر زندگي روانه بود. ما صبح را ديده ايم ، آن گاه كه زندگي را در خواب مي ديد.با گلها سخن گفتيم ، با زبان خار آشنا شديم. ما با مردم رو با روي بوديم:آنجا كه قافله ي مردمي رخت بر مي بست:آنجا كه مردمي در شهرها چون مسافري حيرت زده سرگردان بود. ما عشق را ديديدم كه به ديار افسانه ها سفر مي كرد. و ره آورد ما ، بدستي خاك است و بدستي باد.سرگذشت زندگي ما رؤياي يك جادوگر بود. ما فضيلت را جستجو كرديم،نام او را به دامن گردبادها نوشته بودند. تنها همدم ما ، زندگي بود كه مي آموخت تا خود را بسازيم.براي رنج بردن:يعني زندگي و درد كشيدن،احساس زندگي. اگر گاهي غمها فراموش مي كردند تا به جستجوي دل ما بر خيزند به سراغشان مي رفتيم ، تا لختي از لذتهاي كوچك بهره بر گيريم. آنجا كه مردمي ،آواره ي دشتها بود.در اينجا به شناگري مي مانستيم كه پهناي گردابهاي دريايي ديوانه را شنا كرده است و ير انجام اگر نه بازوي شناگر ، باري طوفاني در طوفاني و گردابي از گردابي ، پيكر فرو شكسته اي را بركران افكند. پيكري را كه آخرين تلاش زندگي،زندگي گنگي در آن زندگي مي كرد. زيرا عشق ما ، هنگامه اي بود كه بر دوش روز و شب سفر مي كرد ، در هر لحظه اي آتشي مي افروخت تا هنگامها را بسوزاند و پيش رود. براي من هر لحظه اي پرسشي است و هر حادثه اي پاسخي. استاد مهرداد اوستا
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


سرگذشت آفرينش،در سرگذشت آفرينش است،و من آن را چنين آغاز مي كنم: سراسر آغاز بود ، آغاز،هستي در خواب سنگيني نفس مي كشيد، وخدا آسمانها را آفريد و زمين را،زمين تهي بود و سترون،ونيرگي سرپوش درياها،روان آفريدگار بر پهنه ي هستي دامن كشيد ، و فرمان آمد كه روشنايي پديد آيد:پديد آمد.خداوند ، روشنايي را ديد و آن را از تاريكي جدا ساخت.آن گاه روشني را فرمانرواي روز گردانيد، و تيرگي را فرمانده ي شب، و شب و روز پديد آمد.واين بود نخستين روز. پس فرمان آمد كه فلكي پيدا شود تا آبها را از آبها جدا سازد،در فراز و فرود،چنين شد،شبي بود و صبحي بود،به روز دوم. و فرمان آمد آبها را كه در فرود آسمان به يك جا گرد آيند تا خشكي پديد آيد،چنين آمد:خشكي پديدار شد و دريا ، فرمان آمد كه گياهان بر زمين برويند، درختان ببالند ، گلها بدمند ، شكوفه ها باز شوند و ميوه بر آيد.چنان شد ، آن گاه شبي دامن گسترد و بامدادي دميدن گرفت،به سوم روز. پس فرمان داد خدا كه اختران در دامن آسمان بتابند ، و خورشيد را پادشاهي روز باشد و ماه را فرماندهي شب تا زمان پديد آيد ، در گردش روزها ، ماهها و سالها ، شبي دامن بر چيد و صبحي گريبان گشود، به چهارم روز. فرمان آمد در آبها گونه گون ماهيان شناور شوند، بر خاك جانوران پديد آيند و پرندگان بر دوش نسيم به پرواز در آيند ، چنان آمد ، به پنجم روز. سپس خداوند آدمي را بيافريد ، در جلوه ي خويشتن تا بذر افشاند و بهره برگيرد از هرچه آفريده ي خداست در آب ، خاك ، هوا و فرمان دهد زندگي را ، و چنان آمد كه فرمان آمد ، شبي دامن برچيد و بامدادي خيمه گسترد،به ششم روز. و خداوند آسمانها و زمين را ،در شش روز بيافريد و هستي سراسر آغاز بود بي هيچ فرجامي. استاد مهرداد اوستا
+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


وقتي راه رفتن آموختي،دويدن بياموز و وقتي دويدن آموختي،پرواز را. راه رفتن بياموز ، زيرا راه هايي كه مي روي جزئي از تو مي شود وسرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند. دويدن بياموز ، چون هرچيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زود باشي ،دير. و پرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي،براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي. من راه رفتن را از يك سنگ آموختم،دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت. بادها از رفتن به من چيزي نگفتند،زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند.پلنگان دويدن را يادم ندادند ، زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند،زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند!اما سنگي كه درد سكون كشيده بود ، رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود ،از پرواز بسيار مي دانست. آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت. وقتي راه رفتن آموختي،دويدن بياموز.ودويدن كه آموختي ، پرواز را.راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري.دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوي.و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني. عرفان نظر آهاري

شمایان آدمید...

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  |