تبليغاتX
< آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..


آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..








نبض سرد

میلاد مسیح مبارک باد

واقعه تولد عیسی مسیح از زبان قرآن

مریم (23)-

آنگاه که او را درد زاییدن فرا رسید زیر شاخ درخت خرمایی رفت و از شدت حزن و اندوه با خود میگفت ای کاش من از این پیش مرده بودم و از صفحه عالم به کلی نامم فرامش شده بود .

مریم (24)-

از زیر آن درخت (فرزندش عیسی یا روح القدس) او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد .

مریم (25)-

ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد .

مریم (26)-

پس از این رطب تناول کن و از این چشمه آب بیاشام و چشم خود به عیسی روشن دار ، هر کس از جنس بشر را که ببینی به او بگو که من برای خدا نذر روزه سکوت کرده ام و با هیچکس امروز هرگز سخن نخواهم گفت .

مریم (27)-

آنگاه قوم مریم که به جانب او آمدند که از این مکانش همراه ببرند ، گفتند ای مریم عجب کار منکرو شگفت آوری کردی .

مریم (28)-

ای مریم خواهر هارون تو را نه پدری ناصالح بود و نه مادری بدکار.

مریم (29)-

مریم به اشاره حوال به طفل کرد آنها گفتن چگونه با طفل گهواره ای سخن گوییم.

مریم (30)-

آن طفل گفت همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نوبت عطا فرمود .

مریم (31)-

و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت ، نماز و زکات سفارش کرد .

مریم (32)-

و به نیکی با مادر توصیه نموده و مرا ستمکار و شقی نگردانید .

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


اي ستاره ي درخشانم

 اي ماه فروزانم

 اي درياي پر طلاطم زندگي ام

 بمان

 تنهايم نگذار

 بي چشمان تو خورشيد طلوع نخواهد كرد

 چشمان آبي تو نشانه ي بي كراني درياست

 دستانت به گرمي گرماي خورشيد است

و نگاهت...

 مهربان است

آري

 به مهرباني ستاره مي ماند

 اي موج خروشان زندگيم

 نرو

 بي تو حتي لحظه اي نخواهم ماند...

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


هوا آرام بود.آسمان آبي آبي.

 روز آخر بود.مي خنديدي،به همه و همه هم مي خنديدند به تو كه براي آخرين بار نگاهشان مي كردي. نگاهت به من نبود.هيچوقت نگاهت به من نبود.هيچ وقت نگاهت به من نبود.

 رفتي مثل هميشه و اينبار براي هميشه.

پايت را در جاده گذاشتي و همه برگشتند.و تو هم رفتي.اما من...

 من ماندم.هنوز هم مانده ام.لحظه ي آخر برگشتي،باز هم نديدي.نديدي كه مانده ام.

 كنار جاده بهارها رفت.زمستانها و تابستانها رفت.شنيده بودم پائيز را دوست داري. كاش لااقل جاي پائيز بودم. پائيز براي من فصل مرگ بود.

 خيلي منتظرت مانده بودم.ديگر برنمي گشتي.مطمئنم بر نمي گردي. من هم بايد مي رفتم. نزد همه بر نمي گشتم.نزد كساني كه وقت رفتنت همراه با تو مي خنديدند. مي خواستم بروم به جايي كه آنقدر زيبايي هست كه ديگر در فكر زيبايي چشمانت نباشم.

ورفتم تا مرز نابودي رفتم.تا مرز رفتن رفتم. دستت به شانه ام خورد.خودت بودي.گفتي: هميشه پشتت بودم و هيچ وقت برنگشتي و پشت سرت را نديدي.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


جای برف درشب یلدا خالی

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  |