بی تو من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم.
بی تو رنگهای این سرزمین مرا می آزارند.
بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند.
بی تو کوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند.
بی تو زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خور به کینه می فشرد.
ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند.
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند و
سرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوهها شب و روز در کمین من است.
بی تو دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد.
بی تو پرندگان این سرزمین سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند.
بی تو سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است.
بی تو نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو من با بهار میمیرم.
بی تو من در عطر یاس ها میگریم.
بی تو من در شیره ی هر نبات رنج « هنوز بودن» را و جراحت روزهایی را که همچون زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو من زندگی را شوق را بودن را زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.

+
نوشته شده در ساعت توسط ezrail
|