آن زمان که عشق شمايان را به خود مي خواند،از پي او روان گرديد،هر چند که طرائقش صعب و نشيب.
و آن دم که شمايان را در احاطه بالهاي خود ميگيرد خود را به وي تسليم نمائيد،هرچند که دشنه نهان در ميان شه÷رهايش شايد که مجروحتان سازد.
و آن لحظه که با شمايان سخن مي گويد،به سخنانش ايمان آوريد،هر چند که آوايش ممکن است روياهايتان را درهم شکند،چونان باد برين درختزار را ويران مي سازد.
از پوسته هايتان جدا مي سازد تا برهنه گرديد.
از غربال عبورتان مي دهد تا از حصار غلافهايتان وارهاند.
مي سايدتان تا به سپيدي گراييد.
مي ورزدتان تا نرم گرديد.
و آنگاه شمايان را به آتش مطهر خود وا مي گذارد تا قوت مقدس مگر گرديد از براي ضيافت ملکوتي خداوندگار.
تمامي اينان را عشق با شمايان کند تا مگر اسرار نهاد خود را بشناسيد و در آن معرفت،پاره اي از ضمير زندگي گرديد.
عشق هيچ نمي دهد جز خود و هيچ نستاند جز از خود.
عشق نه چيزي را در تصرف دارد و نه خود به تصرف در آيد،زيرا که عشق بسنده عشق است.
آنگاه که عشق مي ورزيد نمي بايست بگوئيد "خداوندگار در قلب من است"بل اينگونه بر زبان جاري سازيد"من در قلب خداوندگار هستم"
جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در ساعت توسط ezrail
|