در ساحل جزيره اي دور افتاده تنهاي تنهايم با چشماني اشکبار و صورتي بر افروخته و دستاني لرزان سر به خاک مي نهم سرد است هوا،من،آسمان،حتي آتش نيز سرد است گوش مي دهم به آواز غم انگيز امواج سرود زندگي مرا مي خواند از آغاز تا به امروز تو مي گفتي دستانت به گرمي خورشيد است تو مي گفتي نگاهت سبز است تو مي گفتي صدايت گرم است تو مي گفتي حرفهايت اميد بخش زندگي من است تو مي گفتي... اما اکنون نيستي تا دستان و نگاه يخ زده مرا ببيني ديريست حتي کلمه ايبه زبان نياورده ام هوا ابري است چشمهايم را مي بندم به پرواز در مي آيم کمک طلب مي کنم آيا کسي نيست که جسم سرد مرا به خاک بسپارد؟؟!!