تبليغاتX
< آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..


آيا با لب هاي دوخته روزي خواهيم خنديد ..








امشب

اگر این ساعت بی قرار

که زمان در آن تاب می خورد

خواب بماند

فردا قرار ملاقات...

یا اینکه

هر زمان

            با زمان

                   می ایستی

                                          تا از کوچه بگذریم...

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  | 


دیروز دستهایت را که در دستم گذاشتی

چقدر صادقانه نگاهت را باور کردم.

و چقدر زیبا صدایم را کوتاه کردند و بریدند

با چه زبانی بگویم تو تنها امیدم بودی

به کدامین زبان باورم می کنی؟

صدایم دیگر نای بلند شدن ندارد

می خواستم برای من باشی

نخواستی یا نخواستم یا نخواستند؟

نوشته هایت از آن من

فکرت برای من

غم ات برای من

شادی ات کنار من

خودخواهانه بود اما:

خودت برای من.

حالا دیگر دیر است

حالا دیگر ساکت

قصه های من

همیشه بد تمام شد

آخر آه شان دامنم را گرفت

( افسوس که اشتباه کردند/تقصیر من نبود)

+ نوشته شده در   ساعت   توسط ezrail  |