و نمي دانم! گناهي است انگار که با هفت اقيانوس،آب تفسير نمي شود و سرنوشت تو ملکوتي مي شود در تغيير سرنوشت من من،اين حس خسته هذيان هاي کهنه مانده در دلم را در پستوي زندگي سرشار از فرداي نيامده به بدي هاي ديرمز مي سپارم و ديوانه وار هر شب به ملاقات ستاره ها ميروم