من،امروز،اينجا افكارم ته كشيده.ديگر نوشته اي نيست كه بخوانم.
يك سال از آخرين پست مي گذرد و شايد بيشتر.
يك سال سر شد بي آنكه بدانم چه كردم.با خودم.با زندگي!
نوشتم باد،وزيد.
نوشتم باران،باريد.
كوير خواستم،طوفان شن آمد.
صدا خواستم...
صدا خواستم.صدايت كردم...
صدايت كردم....هيچ.اينبار هيچ.
زندگي زيباست.هميشه زيبا.اين مائيم كه بد مي سازيم.اين مائيم كه نمي شناسيم.اين مائيم كه آتش به زندگي مي زنيم.زندگي همچنان زيباست.
يك سال فقط خواندم.
نوشته هاي بقيه را فقط خواندم.امروز انگار ديگر باورم شده كه نوشتن از دستم نمي آيد.مي خواهم بنويسم.مي خواهم پست اولم را بعد از 1 سال بلند بنويسم.مي خواهم بنويسم از هرآنچه 1 سال آرامم كرد.مي خواهم از انهايي كه خواندم بنويسم.
اينجا زندگي است.اينجا سكوت است.اينجا حرف است.اينجا كلمات با هم بازي مي كنند.اينجا كلمات را بازي ميگيرند.اينجا ادمها را بازي ميگيرند.زندگي زيباست.
سايباني دور سرم مي گسترانم و چشمانم را مي بندم و فقط مي خوانم.براي تو،او،و هر كس كه گوشي براي شنيدن حرفهايم دارد.من،تو،او،كسي را دوست دارم!!!!
نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است !
اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و
توان تحملش را ندارم !
سکوت کرده ام ...
سال هاست که سکوت کرده ام
اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام بخوانی...
به لبخندت که در خیالم قاب کرده و
به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...
بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و
لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و
سکوتم را فریاد کنم ...
" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "
نمی دانم !
به گمانم باید بروم !
آری ! فقط باید بروم ...
به کجا نمی دانم ! تو بگو ...
شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،
شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،
شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !
تو چه می گویی ؟
تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ،
مرداب مرا هم در برگرفته ،
سکوت غریب مرداب ،
حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته ،
تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است ،
پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را
تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...
تو خواستی که من با تو باشم !
اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟
لحظه ای ...
و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!
نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی ؟
که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ،
تو نمی فهمی اندوه مرا !
و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...
قلبم به پای تو نشست ،
اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟
قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!
این جهان برای تو پر است از او
و برای من خالی از تو ...
تنها مانده به تو بگویم :
مطمئن باش ، برو
ضربه ات کاری بود و
دل من سخت شکست ...
و تو به من و سادگیم خندیدی ... !
به من و حسی پاک که پر از یاد تو بود ؟!!
اره.غربت من هرچي كه هست از با تو بودن بهتره.نمي دونم،يادم نيست اين متن و كي نوشت و كي نوشت.ولي مي دونم آخرش اونم بلند داد زد نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت.
من آرامم.گله اي نيست.اگر نفريني بود از خودم بود نه روزگار.زندگي زيباست.باور كن.
و در اخر براي اولين بار بعد از 1 سال:
پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
«جبران خلیل جبران»
پروردگارا دستهايم را بگير و تنهايم نگذار
خسته ام.در كوله بارت ارامش اگر پيدا مي شود به قيمت جان خريدارم.به قيمت زندگي.
زندگي زيباست اي زيبا پسند
زيبه انديشان به زيبايي رسند
