خیلی وقت بود ندیده بودمش
بغلش که کردم اشک توی چشماش جمع شده بود.انگار با هر دونه اشکش هرچی فحش توی دنیا بود بهم میداد که پس اینهمه ماه و سال بی قرار من کجا بودی!!!!
تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده.چقدر این مشغله های هر روزه نذاشتن ببنمش و ببوسمش.
تازه فهمیدم وجودش توی زندگیم چقدر قشنگ بوده.
وجودش چقدر باعث میشده حرفهام توی دلم تلنبار نشه.
آره قلم خوشگل نقره ای خودم.دوباره برگشتم.برت داشتم.بوسیدمت و اولین خط رو برای دلتنگیم برای تو نوشتم.
پروردگارا یاریم کن تا تو را فراموش نکنم
+
نوشته شده در ساعت توسط ezrail
|