هرروز جلوي چشمم بود.هر صبح كه چشمهايم را باز مي كردم طور مخصوصي نگاهم مي كرد.انگار مدتهاست منتظرش گذاشته ام.وقتي مي خواستم در اتاقم رو ببندم و برم با نگاهش بهم مي گفت: بازم نيومدي بريم؟
ولي بالاخره تصميم گرفتم باهاش برم.رفتم جلوش وايسادم و توي چشماش خيره شدم و گفتم: من آمادم.بيا بريم.
مثل اينكه چيز عجيبي بهش گفته باشم،با يه حالت تعجب آميخته با تمسخر بهم نگاه كرد.گفتم: را اينطوري بهم نگاه مي كني؟مگه قرار نبود منو ببري؟ يه كم ديگه نگاهم كرد و بعد از اينكه مطمئن شد بالاخره گفت: ديگه داشت باورم مي شد كه منو سر كار گذاشتي.حالا بيا تو.دم در بده. گفتم: چطوري؟ گفت: به چشمهاي من نگاه كن و فكر كن همه ي وجودت پخش ميشه و بعد همه اعضاي بدنت رو بچسبون روي بوم.
همين كار را كردم و رفتم تو.احساس مي كردم به يه روح سبك تبديل شدم.هيچكدوم از اعضاي بدنم به اختيارم نبود.گيج شده بودم.مثل اين بود كه آدمو توي يه بيابون بزرگ،تنها ول كنند.نمي دونستم چكار كنم.اونجا هركسي جاي خودش رو داشت،ولي من.... ازش پرسيدم:حالا بايد چيكار كنم؟ گفت: بيا بريم توي چشمهام. به دنبالش به راه افتادم.توي چشمهاش جاي عجيبي بود.پر بود از كلمه ها و واژه هاي مختلف.از تمام لغتنامه هاي دنيا بيشتر.حتي بعضي از اونها رو تاحالا نشنيده بودم ولي نمي دونم از كجا معني اونها رو مي دونستم.اينو ازش پرسيدم.جواب داد: چون همه ي اين واژه ها توي چشمهاي خودت هم هست.تو با اونها غريبه نيستي. توي چشمهاش يه دريا هم بود.به اندازه ي يه دايره به شعاع 2 ميليمتر.ولي هرچي نگاه مي كردي انتهاش پيدا نبود.فهميدم اين دريا همون اشكهاشه.ولي من تا حالا نديده بودم اون گريه كنه.بهش گفتم: تو كه هيچوقت گريه نمي كني.پس اينهمه اشك رو براي چي مي خواي؟ گفت:من اينها رو جمع نكردم.خالق من چون اجازه نداشت«اشك بريزه»اونها رو پشت چشم من قايم كرده.
دلم گرفت.از چشمها بيرون اومدم.گفتم.خب،حالا كجا بريم؟ دستم رو گرفت و براه افتاد.از روي گونه ها پايين اومديم و به طرف لبها به راه افتاديم.مثل هميشه بسته بود.ولي با ديدن ما مثل اينكه مهمان عزيزي براش رسيده باشه لبخندي زد و در باز شد.داخل شديم.
واي خداي من.كلمات و جمله هاي اينجا خيلي بيشتر از چشمها بود.ترسيدم گم بشم.همونجا دم در وايسادم.پرسيد: چرا نمياي تو؟ -ميترسم گم بشم. -نترس.خيلي از آدمها اينجا زندگي مي كنند و هيچوقت هم گم نميشند. با اكراه به راه افتادم.پرسيدم: اينهمه كلمه اينجا چكار مي كنه؟ -اينها حرفهاي نا گفته هستند. -پس اونهايي كه توي شم بود چي؟ -اونها حرفهايي هست كه ناخود آگاه زده ميشه.ولي حرفهايي كه خالقم نمي تونه بزنه در اينجا جمع ميشه. -خالق تو نمي تونست حرف بزنه؟يعني لال بود؟ پوزخندي زد و گفت: -همه ي آدمها لالند.آدمها فقط حرفهايي رو ميزنند كه ديگران دوست دارند بشنوند.حرفهايي كه خودشون دوست دارند بگند هميشه نگفته باقي ميمونه.
كم كم داشت حوصله ام سر ميرفت.توي يه عالمه كلمه غرق شده بودم.داشتم خفه ميشدم.مي خواستم يطوري مؤدبانه برم بيرون.اما اون داشت با آب و تاب درباره ي واژه هايي كه اونجا ريخته بود توضيح ميداد.اخمهام رو كردم توهم.برگشت و توي صورتم نگاه كرد.با يه حالت خاصي گفت: ديدي تو هم حوصله نداري اين كلمه هارو بشنوي؟با اينكه همون حرفهايي هست كه پشت لبهاي تو هم جمع شده. بعد دستم رو گرفت و به طرف در رفت.
تازه متوجه شدم پشت لبها دنداني وجود نداره.پرسيدم: -پس دندانها چي شد؟ -هيچكس دندون نداره.اين ارتباط با آدمهاست كه باعث ميشه هر كس براي زندگي به دندانهاي درنده نياز داشته باشه. بعد در رو باز كرد و من اومدم بيرون.خداحافظي كردم.مي خواستم به طرف چپ برم.جايي كه چند تا شمع كوتاه و بلند بود.ولي انگار بسته بودنم به زمين.نمي تونستم تكون بخورم.داشتم تقلا مي كردم كه يه صدا بهم گفت: زود دست و پاتو از روي اثر من جمع كن و برو. دور و برم رو نگاه كردم.كسي نبود.پرسيدم: تو كي هستي؟كجايي؟ گفت من اينو نكشيدم كه هركسي خواست توش سير و سفر كنه.
مدتي هاج و واج موندم.نمي دونستم چيكار كنم.بالاخره يكي يكي اجزاي بدنم رو جمع كردم .هركدوم يه گوشه اي بود.از روي بوم پياده شدم. مدتي قدم زدم.اما احساس ميكردم غرورم شكسته شده.ديگه نمي خواستم بهش نگاه كنم.
بيرون رفتم و در را محكم تر از هميشه بستم!
+
نوشته شده در ساعت توسط ezrail
|