تا با تو بودم روی دایره ای زندگی کردم
که تنها قطرهای چشمان تو حجمش می داد
پر از سیلابهای زود گذر که هر دو می دانستیم فراسوی آخرین بارش نزدیک است
می دانستیم خسته ایم،این زنده بودن است که بهانه ما شده برای با هم بودن
کنار قافیه ها می خوابیدیم و با عقربه ها دعوا می کردیم
زمستان که می شد غصه بهار را می خوردیم که با این سردی زمانه چه کند
فکر بهار را می کردیم اما دریغ از فکری به حال چشمانی بی رمق
که زمستانش بهارم را نبخشید
من خواهم خوابید کنار این گذرای دیوارهای با تو بودن
و تو خواهی رفت از راه همان کوچه های باران نباریده
نمی دانم بوی عطر گل سرخ بود یا یاسهای سر حوض
که ماهی وار کوچکت می کرد و بازیت می داد
می خواستی فرار کنی تا دنبالت بیایم
امروز اما بی سروصدا رد شدی
از همان کوچه آخرین لبخند بی پروا
لبخند پاک خورشید به آفتاب گردان را که یادت هست؟
تا بود سرت را بالا می گرفتی و زودتر سلام می دادی که مبادا روز از تو جلو بیفتد
خوابهای شیرینت تعبیر زندگی گل سرخ شد پاییز زیبایم
خواستی برایم زمستان باشی تا بگذریم از دیوارهای یخی
اما به دیوار ها نرسیده کنار نردبان احساس اقاقیها به خواب رفتی
رویاهای شیرینت را به دست دیوانه واری شبها دادی تا کابوسم تعبیر چشمان بی فروغ تو باشد
خواب خواهم شد و با این دیوانه واری ها به مشاعره چشمان سرد تو خواهم نشست
می دانم پیش چشمان تو دنیا ستاره هم کم می آورند
اما من به جز شعر های آجری شده به رنگ آتش و دود چه دارم برای تو ای پاییزم؟

+
نوشته شده در ساعت توسط ezrail
|